تبلیغات
ღ ... تنگ در آغوش نور ... ღ - دخترکم....
ღ ... تنگ در آغوش نور ... ღ

چون می گذرد ، شاد باش












روزگاری در اولیـن صبح عروسی ، زن و شوهـری توافق می‌کنند که در را بر روی هیچـکس باز نکنـند .در همیـن زمان ، پدر و مادرِ پسـر ، زنگِ درِ خانه را به صدا درآوردند . زن و شوهر نگاهی به همدیگـر انداختند اما چون از قبل توافـق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکـردند ساعتی بعد زنـگ خانه دوباره به صدا در‌آمد و این بار ، پدر و مادرِ دختـر پشتِ در بودند زن و شوهر نگاهـی به همدیگـر انداختـند . اشک در چشمانِ زن جمع شده بود و گفـت : نمیـتوانم ببیـنم که پدر و مادرم پشتِ در باشند و در را به رویشان باز نکنـم . شوهر مخالفـتی نکرد و در را به رویشان باز کرد .سالـــها گذشت ... خداونـد به آنها چهار فرزندِ پسر اعطا کرد . سالِ بعد پنجمـین فرزندشان دختر بود.پدرِ خانـواده  برای تولدِ این فرزند ، بسیار شادی کرد و چند گوسفـند را سر برید و مهمانیِ مفصلی به راه انداخت . مردم متعـجبانه از او پرسیدند : علتِ اینـــهمه شادی و مهمانی دادن چیست ؟ همه این شادی و مهمـانی را برای تولدِ پسرهایـشان به راه می‌اندازنـد ...مـرد به سادگی پاسخ داد ؛ 

چـــون این همـــان کسی است که در را به روی من باز خواهد کـــرد 



به افتخار همه دختر خانومای بابایی و مامانی.


نوشته شده در شنبه 1 آذر 1393 ساعت 06:56 ق.ظ توسط Faezeh نظرات | |



مرجع قالب وبلاگ در میهن تمپ - طراح قالب : پیچک